تنها دلان
روزهای خوب و بد
چه زود گذر بود آن روزها
آن روزهایی که پر می شد از خنده
خنده های که همه در حسترتش بودند
خنده های که به گوش می رسید تا فلک
آن روزهایی که زیبا بودند هم چو گل
روزهایی که گرم می شد با تابش خورشیدشبهایش زیبا می شد با درخشش ستارهگان
اما ابری آمد و
این زیبایی ها را پوشاند
این خنده های خوب و شیرین را
به گریه های بد و تلخ زندگی رساند
اين جمله هميشه يادت باشه : زندگي گل سرخئ است که گلبرگهايش خيالي وخارهايش واقعي است!
روزهای شاد و غمگین
هنوز به یاد می آورم آن روزهای خوب وشاد را
آن روزهای که چون نسیمی زود گذرو آبی گذرا رفتند
نمی دانم که چرا خورشید شادی در پشت ابرغم پنهان شده
همان خورشیدی که با روشنایی اش به جمع ما روشنی می بخشید
همان خورشیدی که با گرمی اش به جمع ما گرمی می بخشید
اما نمی دانم که چرا ابر غم این خورشید شادی را پوشاند
همان ابری که روشنایی را از بین برد و تاریکی غم را میان اورد
همان ابری که گرمی را از بین برد و سردی غم را به جمع ما آورد
نمی دانم که چرا آن پاکی همچون آبی زلال. گل آلود شد
نمی دانم که چرا بهارو تابستان زیبا جای خود را به پاییزوزمستان سرد دادند
همان بهار زیبایی که با گل های زیبا. زیبایی را به جمع ما آورد
همان تابستان گرمی که با آفتابش. گرمی را به میان ما آورد
اما نمی دانم که چرا پاییز و زمستان سرد این زیبایی و گرمی را از بین بردند
ای کاش این ابر تیره کنار رود و خورشید شادی دوباره پیدا شود
ای کاش این پاییزوزمستان زود بگذرد و بهار و تابستانی زیبا دوباره آیند
به امید بهاری دوباره
نمی دانم چرا این گونه بر سرم آمده که تقدیر دست جدایی بر میان ما زده
نمی توانم آن لحظات خوش را برم از یاد که فلک همه ی آنها را داده بر باد
نمی توانم آن دوستی ها فکر نکنم که یادت را ذکر نکنم
نمی خواهم دوستی به خوبی تو داشته باشم که جز گل محبت در دل تو کاشته باشم
نمی خواهم شب جای خود را به روز دهد که غم به بیرون دل من بروز دهد
نمی خواهم که اشکانم را پاک کنم که یادت را در ذهنم خاک کنم
نمی توانم خوبی های تو را جبران کنم که از اشتباهات خود غفران کنم
نمی دانم که چگونه دل به بستم که از خوبی و مهربانی تو مستم
من هنوز در انتظا رت هستم
در کلبه ی دل خود تنها و غمگین نشستم
سكوتيست با فغان
با ناله هاي آن تنها
دركوچه سار ظلماني شب
*****
سكوتي كه حرفهايي ناگفته دارد
در دل آشوب غم
درلحظه لحظه ي اين پيچ و تابها
غمي بزرگ نهان است
*****
با گذشته اي نچندان دور
با خاطراتي تلخ از ديروزها
در سكوت لحظه ها
غم دل را ميتوان شنيد
*****
سكوتي كه هزاران حرفهاي ناگفته را
در اعماق دريا نهان كرده
تا بروزي طغيان كند
تا همگان دانند،دل تنهاست
با غم خود!
من و تنهائى
نه گرماء ز خورشيدى كه تا آرد بهار دل
نه شب هاى ستاره تا در آن جويم قرار دل
همه مهوست ميان اين همه تنها تنى من
نه دست مهر تا شويد ز چهره ام غبار دل
نه اشكى ريزد از چشمم كه راه عقده بكشايد
كه شايد از نم ديده فرو شيند شرار دل
به تنهايى به جز خلوت سراغ دل نيامد هيچ
كه تا هم خوان شود با اين نوا غم كسار دل
به اطرافم همه گانند همه بيگانه مى مانند
كه گويا كس نمى داند زبان نا بكار دل
مگر اين شهر بدل افتاده است سر بر نمى دارد
همه در خود فرو رفته ز دست گيرو دار دل
بيا تا هم دلى آريم درين بزم خراب آباد
كه تا آيد بيرون اين غلغله ها از حصار دل
